| |
|
چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
به قول تو که نيستي٬امروزم روز نيستيه منه... تا هميشه بدرود٬به تو٬به او٬به خودم و به آسمون آبی... چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤
خوش به حال همه ی اون آدمايی که می تونن به راحتی و سريع٬ همديگرو فراموش کنن٬حُسن بزرگيه به خدا٬لااقل ديگه مثل من ديوونه نميشن...!! دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤
20 تیر 1360 11 july1981 ساعت 14و30 دقیقه بعد از ظهر بیمارستان پاستور نو هورااااااااااااااااااااااااا!! تولدم مبارک!!! درست 24 سال پیش، تو یه همچین روزی به دنیا اومدم،کی می دونست اون دختر کوچولوی یه روزه،24 سال بعد زندگیش چی میشه و روزگار چی براش رقم می زنه؟،کی میدونست اون دختر کوچولو بعد از 24 سال ،روز تولدش هنوزم مثل لحظه ایی که به دنیا اومد چشماش پر از گریه است؟،اون روز گریه اش از سر چی بوده یعنی؟! یعنی می دونسته سالهای بعد، زندگیش چی رقم می خوره که اونجوری براش گریه می کرده؟!می دونسته واقعا؟! همیشه تو روز تولدم، حضور یه غایبو آرزومی کردم،کسی که نمی دونستم کیه،سالها گذشت و هر سال،روز تولدم این حس باهام بود،تا 4 سال پیش،پیدا کردم اون گم شده ای رو که همیشه تو خیالم آرزوی بودنشو داشتم،اما درد از همین جا شروع شد، حضور غایب،حضوری که فقط تو خیال بود و رویا...گذشت و گذشت و گذشت،اون غریبه ،آشنا شد،آشنایی که سالها گم شده بود،اما هنوزم تو روز تولدم اون آشنا حضور نداشت،بازم نبودنش باهام بود...حالادیگه بازم اون آشنا نیست تو روز تولد دخترک،اما مثل همیشه یادش، خاطره ی قولش به اینکه سال دیگه حتما هست ،باهاشه،اون سالِ دیگه هم امروزگذشت و....خدا می دونه تا سالهای بعد،این دخترک چند تا سال دیگرو باید بی حضور اون حس آشنای قدیم و بودنش تنهایی جشن بگیره... یعنی خدا می دونه؟!!
یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤
متا سفم٬واقعا متاسفم اما...تف به اين روزگار لعنتی... جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤
از صبح که بیدار شدم پای تلویزیون بودم،دیگه حالم به هم خورد از بس این صحنه های پرشور انتخاباتی رو دیدم،کیا می خواستن رای ندن؟کیا مخالف بودن؟ یعنی همه هنوزم بعد از این همه شعارهای دروغ، بازم منتظرن کسی براشون کاری بکنه؟یعنی قراره که بعدش همه ی مشکلات حل بشه؟یعنی این همه آدمی که از صبح تا حالا رفتن و رای دادن،از وضع موجودشون راضین؟!واقعا چمون می شه ما آخه؟!آخه تا کی سکوت؟ با این همه استقبال پر شکوه مردمی چی جوری می شه بفهمن که مردم ناراضین،نه دیگه کم کم داره باورم می شه که حرف مردم دروغه ، همه وضع حاضرشون رو دوست دارن و ازش راضین وگرنه ...کم کم داره باور می شه کار درست رو اونایی کردن که فرو رفتن تو لاک شون وخرجشون رو از بقیه سوا کردن،ظاهرا بهترین راه همینه که دیگه به هیچ کس اطمینان نکنی،حتی به اونایی که با صد تا فحش وبد وبیراه می گفتن که نمی خوان رای بدن امروز پای صندوقا حاضر بودن،هیچ کس... یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤
نه غم می خوام نه خاطره فقط بذار رها بشم
تو این غریبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش تموم کن این قائله رو نمک رو زخم من نپاش...
چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب... دوباره داره بارون میاد،این چند وقته گذشته زیاد بارون اومده،اما تو هیچ کدومش مثل امشب دلم نگرفته بود،یه حال و هوای عجیبی دارم،انگار همه ی اون لحظه های خاطره ساز گذشته هجوم آوردن تو مغزم،خدایا به دادم برس،ذهن من گنجایش این همه دردو نداره امشب...
جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
به حکم زن بودن محکومیم به رنج کشیدن... می گن قرن دو هزاره،میگن زن ومرد با هم مساوین،می گن دیگه اون دوره گذشته که زن بشینه تو خونه از بچه ها پرستاری کنه و آشپزی کنه و خونه تمیز کنه،راست می گن ،همه چی تغییر کرده ،حالا زنا مثل مردا بیرون از خونه کار می کنن ،مثل اونا کارای سخت سخت می کنن،اما هنوزم همه ی اون مسوولیتهای قبلی پای زناست،حالا فقط کار زنا صد برابر شده و مسوولیتشون بیشتر... قصدم دفاع کردن از زنا یا کوبیدن مردا نیست اصلا،فقط می خوام بگم زنا زیادم وضعشون فرقی نکرده به نظرم،تازه کارشون سخت ترم شده،درداشون بیشترم شده،راستی اگه وسط این بلبشوی زندگی ماشینی که زنا هم گرفتارش شدن،یکیشون مریض بشه چی میشه؟! کی کاراشو می کنه ؟کی به جاش جورشو می کشه؟اصلا کی مثل اون می تونه دل بزرگی داشته باشه و جور بقیه رو هم به دوش بکشه،بعید می دونم مردا بتونن بعد از یه مدت کوتاهی دوام بیارن،خیلی از زنام همین جورین،قبول دارم،اما اگه زن قصمون یه زن مظلوم باشه و صداشم در نیادو به روی خودشم نیاره که مریضه مبادا بقیه ناراحت بشن و مبادا مجبور بشن بهش کمک کنن ،اونوقت چی میشه ؟!لابد کارشون مثل مامان من می کشه به بیمارستان... راستی چرا ما زنا نمی تونیم مدیرای خوبی باشیم؟!من فکر می کنم دلیلش اینه که همیشه به خاطر مهر و محبت زیادی حاضریم جور بقیه رو بدوش بکشیم و کاراشونو انجام بدیم،این میشه که همه ی بار زندگی میفته رو دوشمون،این می شه که همیشه ی خدا خسته ایمو وزودتر از سنمون پیر می شیم و شکسته... کاشکی یه ذره ما زنا معنی واقعی برابری زن ومرد رو می فهمیدیم ،کاشکی می فهمیدیم که ما هم به اندازه ی همه ی مردا حق داریم،حق داریم باشیم،حق داریم زندگی کنیم،حق داریم تفریح کنیم،کاش می فهمیدیم معنی واقعیه مساواتو....
|
